من ژاندارکم
.چرا ژاندارک؟چون بچه بودم یکی قصه ش رو برام تعریف کرد.گفتم می خوام ژاندارک بشم.درسته الان به اندازه سرایدار دبستانی که کلاس اول می رفتم هم موفق نیستم،ولی هنوز ژاندارک رو دوست دارم.پس اسمم ژاندارکه.ولی این دلیل نمی شه اسم خودم قشنگ نباشه.یعنی مثلن بلقیس و اینا نیست.مامان و بابای من اون موقعا تصوری که از خودشون داشتن یه چیزی بود تو مایه های استاد شفیعی کدکنی،برای همین تلاش می کردن اسم خیلی اصیل و زیبایی برای فرزند دلبندشون انتخاب کنن و این کار راحتی نبود،جوری که من تا سه ماهگی بی اسم بودم و با عنوان "بچه" خطاب می شدم و فامیل امید بریده بودن که برای این new folder یه اسمی انتخاب بشه.می دونین؟مامان و بابام تو این سه ماه داشتن بحث می کردن.از نظر بابام اسم هایی که مامانم انتخاب می کرد یا انقدر تلفظشون به فارسی سخت بود که ممکن بود طرف مقابلم "اوی" گفتن رو ترجیح بده و یا مناسب کسایی بود که تو دیسکو کار می کردن و دختر ِبابا قرار بود فرد مهمی در تاریخ جهان باشه و باید یه اسم باوقار که با همه ی زبان ها راحت تلفظ می شد،براش انتخاب می کردن.نهایتن بعد از ماه ها کشمکش و در حالی که من کم کم داشتم زبون باز می کردم که اسمی برای خودم انتخاب کنم،مامان و بابام در مورد "آیدا" به توافق رسیدن.چون هم ترکی بود،هم اصیل و هم ساده.اما روزی که بابا رفت شناسنامه ی منو بگیره،غمگین و محزون برگشت خونه.چرا؟چون دقیقن همون روزها پان ترک ها شیطونی کرده بودن و اوضاع خیط بود و مامور عصبانی ثبت احوال اردبیل گفته بود اسم ترکی نمی ذاریم،حرف زیادی هم بزنی می دیمت دست مامور و می گیم پان ترکیستی،دیگه هم این ورا نبینمت.این جا بود که بابام به این نتیجه رسید که یه اسم ارزش دستگیری نداره و در حالی که زیر لب خدا رو به خاطر گیس گلابتونی که بهش داده بود،شکر می کرد برگشت خونه.فرآیند دوباره ی جستجوی نام برای من آغاز شد.انواع بروشور و کتب نام گذاری در منزل والدین من به چشم می خورد از جمله "نام های زیبا برای بچه های زیبا"،"چگونه نامی برای فرزند خود انتخاب کنیم که چشم همه دربیاید" ،"چگونه با نام گذاری فرزندمان نخبه می شود؟" و "نام های خاص برای بچه های خاص".متاسفانه این کتاب ها هم راهگشا نبودند و من همچنان بی اسم و علیل یه گوشه افتاده بودم.تا این که یه بنده خدایی یه روز مهمون اومد و گفت این بچه اسمش چیه؟مادر و پدرم عنوان کردن که اسم نداره،شما همون بچه صداش کنین. اون خانم سری به نشونه تاسف تکون داده و گفته این بچه داره سن شوهر کردنش می رسه هنوز اسم نداره؟این جا بود که مامان و بابام از خواب غفلت بیدار می شن و همون لحظه موسیقی متن صحنه،تصنیف سپیده ی شجریان بوده.بابام یهو می گه "سپیده" چطوره؟مامانم هیجان زده می شه و تایید می کنه و کلی رویا می بافه.و فردا صبح اول وقت زودتر از دربون،بابام می ره ثبت احوال و برای من شناسنامه می گیره.این وسط شانس آوردم که از متن اون تصنیف "چمن" رو انتخاب نکردن.خلاصه که من شدم "سپیده"!اما این تازه شروع دردسرهای بابام بود.اون هیچوقت نفهمید "سپیده" و "آرزو" چه شباهتی به هم دارن که همه اسم من و مامانم رو اشتباه می گرفتن.بابام داشت با "آرزوجون رو ببوس" های دوستاش در لحظات آخر تماس های تلفنی کنار میومد که یکی از دوستاش ضربه ی جبران ناپذیری بهش وارد کرد.داشتیم به مسافرت دسته جمعی می رفتیم و تو ماشین جا نبود.این مرد کم حافظه یا کم شعور با قاطعیت عنوان کرد:خب آرزو که مال خودم،میاد می شینه بغل من."بابام ارتباطش رو با اون آدم قطع کرد و دیگه هیچوقت مثل قبل نشد.تا این که من خودم بزرگ شدم!این حکایت اسم من بود.من سپیده م.اسمم رو دوست دارم چون بخشی از منه.اما این جا،هیچی واقعی نیست.پس می تونم ژاندارک باشم. برای روزهای بعد...
ما را در سایت برای روزهای بعد دنبال میکنید
برچسب: com,io,io games,m,net,net framework,22 ammo,22 rifle,22 pistol,org, نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 19:24